زیر سایه ای سر بلند٬ به پیچکی می اندیشم که دست از سرت بر نداشت و تبر
تنها چیزی بود که آسوده ات می ساخت.
به تو پناه نیاوردم که این گونه مرا راندی و این اولین دروغی ست که می نویسم.
پیر مردی از کنارم گذشت آینده ات را مرور می کنم شاید شبی عصا به دست روزهای جوانی ات را پشیمان شوی .
حالا اشک های آسمان یخ می زنند ٬من بیدی نبودم که به این سادگی بلرزم و لرزش دستانم فقط برای این بود که گمان می کردم نگاهت بر چشمی دیگر لغزید.